بابا لنگ دراز....
همیشه عاشق این اسم بودم وقتی که اسمش رو از تلویزیون می شنیدم و سراسیمه خودم و میرسوندم پای تلویزیون و تا لحظه ی آخر از سریال و در حالی که یه لبخند گوشه ی لبم بود می دیدم.. بعد ها وقتی که از امتحان کنکور راحت شدم تو تابستونی که فقط قرار بود بهم خوش بگذره کتاب "نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز" و خوندم و با تصاویری که تو ذهنم داشت دوباره شد یه خاطره ی قشنگ... و انگار جودی واسه م
کاش هیچ وقت آدم آرمان گرایی نبودم...شاید اون وقت آرومتر بودم و از اینکه چرا همه چیز در حد عالی نیست درون آشفته ای نداشتم...کاش از قبولی تو امتحان تخصص و رسیدن به رشته مورد علاقه ام اووووونقدر ذوق میکردم که حال بد و دلواپسی بی معنی بود...کاش....
خدایا...آرامشم تویی...
الهی و ربی من لی غیرک